بینندگان عزیز برای شما گزارش میکنیم از شهر مکزیکو سیتی محل برگذاری مسابقات المپیک ١٩٦٨.
بیننده گزارش مراحل پایانی مسابقه دوی ماراتن هستید.این مسابقه به طور مستقیم در ٥ قاره جهان پخش میشود.دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم دارند.نفس ها به شمارش افتاده و عرق از سر روی همه جاری است.این دوندگان ٤٢ کیلومتر را طی نموده اند.دوندگان قسمت اخر جاده را طی میکنند.و یکی پس از دیگری وارد استادیم میشوند.جمعیت داخل استادیم با ورود انها شروع به تشویق میکنند.رقابت نفس گیری است.دونده شماره 16 جلوتر از بقیه است.سینه نفر اول نوار خط پایان را پاره میکند.استادیم سراپا تشویق میشود.فلاش های دوربین لحظه ای امان نمیدهند.دونده های بعدی یکی پس از دیگری از خط پایان عبور میکنند.بعضی از انان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو میشوندو خبر نگاران شتابان برای مصاحبه با انها جلو میروند.اسامی و زمان های بدست امده از بلند گو اعلام میشوند.نفر اول با زمان ٢ ساعت و بیست دقیقه و ٣٩ ثانیه و... . در همین حال تک و توک دونده های باقی مانده از گرد راه میرسند و ازخط پایان عبور میکنند.دوربین بار ها و بارها تصویر افرادی را که از ادامه مسابقه منصرف شده اند و از مسیر مسابقه بیرون امده اند را نشان میدهد.من فقط یک نفر دیگر را میبینم که دارد به اخر مسابقه نزدیک میشود.فکر میکنم این دیگر آخرین نفری باشد که از خط پایان عبور میکند.داوران و مسئولان برگزاری میایند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع اوری کنند. جمعیت هم تکانی به خود میدهد تا ارام ارام استادیوم را ترک کند.اما...
صبر کنید...صبر کنید...
بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند.گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده است.همه سر جای خود برمیگردند.و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند.دوربین های مستقر در طول جاده تصویر اورا به استادیوم مخابره میکند.اگر شماره او را ببینم نام او را از لیست پیدا خواهم کرد.او جان استفان اکواری است.دونده سیاه پوست اهل تانزانیا.مثل اینکه مشکلی برایش پیش امده دارد لنگ لنگ میزند.پایش بانداژ شده است و به نظر خونی می آید.بگذارید ببینم چه قدر تا اینجا فاصله دارد. از علائم کنار جاده این طور برمی آید که 20 کیلو متر تا اینجا فاصله دارد.الان ایستاد و از کمر خم شد و دو دستش را روی زانو هایش قرار داد .چه نفس نفسی میزند دوباره راه افتاد.هان طور لنگان لنگان .چقدر ارام حرکت میکند.احتمالا به زودی از ادامه مسابقه منصرف خواهد شد .این همه راه را نمیتواند این طور طی کند.اما مثل اینکه دست بردار نیست.چند قدم لنگان لنگان طی میکند و بعد از درد زانو و ساق مجروحش می ایستد.چهره اش از شدت درد در هم فرو رفته اما باز هم به حرکت ادامه میدهد.چند نفری را میبینم که دور و بر او هستندو دارند چیز هایی به او میگویند.انگار میخواهند او را از ادامه مسابقه منصرف کنند.اما او با حرکت دست به انها اشاره میکند که کنار بروند.داوران هم چنان در کنار خط پایان ایستاده اند.طبق مقررات تا اخرین نفر که خط پایان عبور کند باید انجا منتظر بایستند. جمعیت هم همان طور منتظر و ارام سر جایش نشسته است .مسابقه در واقع تمام شده .این یک نفر هم تا چند دقیقه دیگر از ادامه مسیر انصراف میدهد.من با اجازه شما ارتباطم را قطع میکنم به گزارش سایر مسابقات توجه کنید.
بعد از گذشت ساعتی:
بینندگان عزیز من مجددا از محل برگزاری مسابقات دوی ماراتن برای شما گزارش میکنم.این جا اتفاقات جالبی دارد می افتد.دونده ای که ساعتی قبل از او صحبت کردیم هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده است و با جدیت مسابقه را ادامه میدهد.نکته جالب اینجاست که خبر نگاران نه تنها محل مسابقه را ترک نکرده اند بلکه خبرنگاران بخش های دیگر هم به اینجا آمده اند.جمعیت هم به جای اینکه کمتر شود دارد زیاد تر میشود!
جان استفان را در تصویر میبینم که دستهایش را مشت کرده دندان هایش را بر هم فشار می دهد و با گام هایی لنگان لنگان اما استوار هم چنان به حرکت خود به سوی استادیوم ادامه میدهد.او هنوز چند کیلومتری تا خط پایان فاصله دارد.آیا او خواهد توانست مسیر را به پایان برساند؟اینجا خورشید دیگر غروب کرده و هوا رو به تاریکی است.
من در ادامه دوباره برای شما گزارش خواهم کرد.
بعد مدتی طولانی:
بینندگان عزیز مجددا سلام.آخرین شرکت کننده ی مسابقه دوی ماراتن به استادیوم نزدیک شده است و اکنون دارد وارد استادیوم میشود.با ورود او استادیوم از جا برمیخیزد و همه تماشاچیان برای احترام بلند میشوند و شروع به کف زدن میکنند.موج کف زدن تمام استادیوم را فرا میگیرد.چه صحنه با شکوهی...نمیدانید اینجا چه غوغایی است.
٥٠ متر بیشتر به خط پایان نمانده است.او دوباره نفس زنان میایستد و خم میشود.اکنون دستش را روی ساق خونی اش گذاشته است.و پلک هایش را بر هم میفشارد.نفسی میگیرد و دوباره شروع به حرکت میکند.شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود.
باور نکردنی است... بله او از خط پایان عبور میکند.خبرنگاران به سوی او هجوم میبرند.نور پی در پی فلاش ها استادیوم را تماشایی کرده است.او از سر تا پایش عرق میچکد و دیگر نایی برای ایستادن ندارد و می افتد.
داستانی که خواندید داستانی واقعی بود از المپیک سال 1968 میکزیکوسیتی و حماسه جان استفان آن شب مکزیکوسیتی تا صبح چشم بر هم نگذاشت.او حتی یک لحظه هم تصمیم نگرفت که میدان را خالی کند.
شاید هر کسی که ربطی به این ماجرا داشته باشد از رئیس المپیک مکزیکوسیتی گرفته تا رئیس ورزشگاه مکزیکو و دست فروش هایی که از ازدیاد جمعیت در آن ورزشگاه نهایت استفاده را کرده اند و حتی کسی که در آینده این داستان را خواهد خواند نفعی از این ماجرا خواهند برد.
حتی من و شما. من از جان یادگرفتم که اگر شکست خودم را با چشمانم ببینم باز هم میدانر ا خالی نکنم و تا اخرین نفس دست از تلاش برای پیروزی برندارم.
داستان جان استفان آکواری از آن پس سینه به سینه بین تمامی مردم جهان نقل شد.شاید آن شب اگر از کسی میپرسیدید نفر اول مسابقه چه کسی بود نمیدانست اما شک نکنید که جان را همه میشناختند.
جان به سبب حادثه ای که در همان اوایل مسابقه برایش رخ داد به شدت به زمین خورد و مجروح شد. فردای همان روز جان در پاسخ به خبرنگاران که علت را میپرسیدند پاسخ میداد:برای شما قابل درک نیست.
وقتی با اصرار آنها مواجه شد گفت مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم.مرا فرستادند که آنرا به پایان برسانم.

